صفحه اصلي | تماس باما | مدير سايت | نظرات | ورود | عضويت
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند متعالی در روز عید به فرشتگان می فرماید: مزد آنانی که به وظایف خود عمل کردند چیست؟ فرشتگان می گویند: خدایا! پاداش آنها به دست توست. خداوند می فرماید: شما فرشتگان گواهی بدهید که من بندگان خود را بخشیدم.

معرفي





ویژه کودک و نوجوان

یک کلاغ, چهل کلاغ

ننه کلاغه صاحب یک جوجه شده بود, روز ها گذشت و جوجه کلاغ کمی بزرگتر شد. یک روز که ننه کلاغ برای پیدا کردن غذا از لانه اش بیرون می رفت به  جوجه اش گفت: نکنه وقتی من نیستم از لانه بیرون بپری.

و بعد ننه کلاغ پرواز کرد و رفت.

هنوز دقایقی از رفتن ننه کلاغ نگذشت که جوجه کلاغ با خودش فکر کرد که می تونه پرواز کنه.

و همین که از شاخه پرید بر خلاف تصورش نتونست پرواز کنه و افتاد پایین درخت.

همون موقع یک کلاغ از اونجا می گذشت, و فهمید که جوجه کلاغ به کمک احتیاج داره, بنابراین رفت کلاغهای دیگه رو هم خبر کنه, تا همگی با هم جوجه کلاغ رو نجات بدن.

پنج کلاغ رو دید که روی شاخه درختی نشسته اند, کلاغ به اونا گفت: چه نشستید که جوجه کلاغ از درخت پایین افتاده, اونا هم پرواز کردن تا به دیگر کلاغها خبر بدن.

... تا اینکه کلاغ دهمی گفت: جوجه کلاغه از درخت افتاده و نوکش شکسته, و هر یک می رفت تا به دیگری خبر بده.

... کلاغ بیستمی گفت: کمک کنید که جوجه کلاغه نوک و بالش شکسته.

همینطور خبر پیچید تا به کلاغ چهلمی رسید, کلاغ چهلمی گفت: ای وای کمک کنید, چون جوجه کلاغ از درخت افتاده و فکر کنم مرده.

همه با آه و زاری رفتن تا ننه کلاغ رو دلداری بدن, که دیدن ننه کلاغ داره به جوجه اش کمک می کنه که بیاد تو لانه اش.

کلاغها فهمیدند که چه اشتباه بزرگی مرتکب شدن و به یکدیگه قول دادن که از این به بعد, چیزی رو که ندیدن باور نکن

بنابراین: بچه های خوب نباید به سخنی  که توسط افراد زیادی دهن به دهن گشته اطمینان کرد. چون امکان داره این وسط یه چیزهایی ازش کم شده باشه و یا یه چیزهای اشتباهی به اون اضافه شده باشه.

از اون به بعد این داستان به صورت یک ضرب المثل در اومد و  وقتی یک خبر بین تعداد زیادی پخش میشه و هر کسی یه چیزی می گه, به عنوان یک ضرب المثل می گن: یک کلاغ , چهل کلاغ شده.  

__________

 

گردش لاك پشتها

 يكي بود يكي نبود . خانم لاك پشت و آقا لاك پشت تصميم گرفتند كه همراه پسرشان به گردش بروند .بروند . آنها  بيشه اي كه كمي دورتر از خانه اشان بود را انتخاب كردند .

وسايلشان را جمع كردند و به راه افتادند و بعد از يك هفته به آن بيشه قشنگ رسيدند . 

             سبدهايشان را باز كردند و سفره را چيدند ولي يكدفعه مامان لاك پشته با ناراحتي گفت : يادم رفت درقوطي بازكن را بياورم .

پدر لاك پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بياور .

پسرك اول قبول نكرد ، ولي پدر برايش توضيح داد كه ما بدون دربازكن نمي توانيم قوطي ها را باز كنيم و چيزي بخوريم و صبر مي كنيم تا تو برگردي . ما به تو قول مي دهيم

 پسرك با ناراحتي به راه افتاد

   سه روزگذشت ، آنها خيلي گرسنه بود . ولي چون قول داده بودند ، باز هم انتظار كشيدند .

يك هفته گذشت ، مادر به پدر گفت : مي خواهي چيزي بخوريم ، او كه نخواهد فهميد .

پدر گفت : نه ما قول داده ايم و بايد صبر كنيم .

خلاصه سه هفته گذشت . مادر گفت : چرا دير كرده بايد تا حالا مي رسيد .

                      

پدر گفت : آره حق با شماست ، بهتر است تا او برگردد ، لااقل ميوه اي بخوريم .

آنها ميوه اي بر داشتند اما قبل از اينكه بخورند صدايي به گوششان رسيد كه گفت : آهان ! مي دانستم تقلب مي كنيد .

اين صداي بچه لاك پشت بود كه از پشت بوته ها بيرون آمد .

و گفت : ديديد زير قولتان زديد ؟ چه خوب شد كه نرفتم ! 

                                     


 

 لوكوموتيو 

 

 

 

 

 

 

 

روزي طوفان سهمگيني وزيد و صاعقه اي به كوه باعث شد، صخره سنگ بزرگي از كوه سرازير شود و به روي ريل راه آهن بيافتد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرنده ي دريايي آنچه را كه اتفاق افتاده بود، ديد. او پيش دوستانش، خرگوش و موش و روباه رفت و ماجرا را برايشان تعريف كرد 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خرگوش گفت: ما بايد سنگ را از روي ريل كنار ببريم چون يكساعت ديگر قطار سريع السير به اينجا مي رسد و خدا مي داند كه اگر به اين صخره بخورد چه اتفاقي مي افتد. آنها سعي كردند كه صخره را تكان بدهند و بيشتر و بيشتر آنرا هل دادند، اما صخره هيچ تكاني نخورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روباه گفت: ما بايد به لوكوموتيو قرمز خبر بدهيم، او خيلي قوي است.

 

موش گفت: آخه وقتي نمانده است.

 

پرنده دريايي گفت: من مي روم و لوكوموتيو را مي آورم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرغ دريايي به لوكوموتيو گفت: ما به كمك نياز داريم. سنگ بزرگي روي ريل هاي راه آهن افتاده است و قطار سريع السير هم بزودي مي رسد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لوكوموتيو سوتي كشيد و دوستانش را صدا كرد، تا دور هم جمع شوند. او از همه بزرگتر و قويتر بود ولي نمي توانست تند حركت كند. او ماجرا را براي دوستانش  تعريف كرد و گفت: شما جلوتر برويد، من هم دنبال شما خواهم آمد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لوكوموتيوها با شتاب براه افتادند، اما قطار تندرو هم نزديكتر و نزديكتر مي شد.

 

دو تا از آنها به صخره رسيدند و شروع به هل دادن صخره كردند، اما سنگ بزرگ تكان نخورد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو لوكوموتيو ديگر هم از راه رسيدند و با هم سنگ را هل دادند. سنگ بزرگ تكاني خورد ولي از روي ريل كنار نرفت.

 

قطار تندرو نزديكتر شده بود.

 

موش گفت: آنها نمي توانند اينكار را انجام دهند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لوكوموتيو بزرگ از راه رسيد او سوت مي كشيد و با تمام قدرت چهار لوكوموتيو را هل مي داد و آنها هم صخره ي سنگي را هل مي دادند.

 

سنگ اول تكاني خورد و بعد چرخيد و چرخيد تا اينكه از روي ريل كنار افتاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قطار تندرو از راه رسيد. لوكوموتيوها و حيوانات با شتاب به كنار رفتند و منتظر ماندند تا ترن تندرو بگذرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قطار تندرو از راه رسيد و همانطور كه عبور مي كرد سوت  كشيد و گفت: متشككككرررررررممممممممم

 

 

 

 

                         

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Developer & Designer: Morteza Yazdani © 2007-2008, All Rights Reserved - Edalatian.ir/net/org