حکمت های نهج البلاغهحکمت۲: اهل طمع، خود را کوچک می کنند!

حکمت۲: اهل طمع، خود را کوچک می کنند!

حکمت۲: اهل طمع، خود را کوچک می کنند!

« أَزرَی بِنَفسِهِ مَنِ استَشعَرَ الطَّمَعَ، وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَن کَشَفَ عَن ضُرِّهِ، وَ هَانَت عَلَیهِ نَفسُهُ مَن أَمَّرَ عَلَیهَا لِسَانَهُ.»

« آنکه طمع را شعار خویش ساخت، خودش را خوار کرد و آنکه (گرفتاری) و سختی خویش را فاش نمود، به پستی و ذلت تن داد و آنکه زبانش را فرمانده خویش ساخت، ارزش خود را کاست.»

شرح واژگان

۱) أَزرَی: کار را تحقیر و بی‌ارزش شمردن.            أَزرَی بِنَفسِهِ : یعنی خودش را بی‌ارزش ساخته است.

۲) اِستَشعَرَ : «شعار» به زیرپوش و لباس زیرین که بر تن می‌کنند و به تن می‌چسبد می‌گویند.

مَنِ استَشعَرَ الطَّمَعَ : کسی که لباس طمع به تن کند و اهل طمع باشد، باعث ذلت، خواری و بی‌ارزشی خودش می‌شود؛ البته اگر کسی غفلتی کند و در جایی عملی انجام دهد که حاکی از طمع باشد، ایرادی ندارد و توبه می‌کند، ولی فردی که برنامه ‌اش طمع باشد و عادت کرده باشد همیشه به داشته‌های دیگران طمع کند، آن مورد اشکال دارد.

حضرت فرمودند چنین فردی خودش را کوچک می‌کند.

۳) طَمَعَ : « تَوَقَّعُ مَا لَا یَستَحِق أَو مَا لَیسَ بِحَق.» = «انسان انتظار چیزی را داشته باشد که حق یا مال او نیست».

در واقع یکی از جلوه های دنیا دوستی و چشم داشتن به اموال دیگران، طمع می باشد یا وقتی چیزی که حقّ او نیست، بخواهد مال او شود. گاهی طمع مباح است؛ مثل وقتی که انسان طمع کند کسی به او عیدی بدهد، ولی گاهی طمع حرام است؛ مثل اینکه انسان چشم به مال مردم داشته باشد، طمع کند نگاهی حرام داشته باشد یا به پست و مقامی که از عهده او بر‌نمی‌آید طمع کند. لذا طمع درجات مختلفی دارد. در مقابل طمع، قناعت است یعنی راضی بودن به آنچه خدا روزی ما کرده است.

۴) ذُلِّ :ذلت و خواری/ کوچک شدن.

۵) ضُرِّه : گرفتاری، سختی، مشکلات

کَشَفَ عَن ضُرِّه یعنی فرد گرفتاری‌هایش را برای دیگران بگوید. چنین فردی خودش را کوچک کرده است؛ چرا که این افراد با کسی که روبه‌رو می شوند شروع می‌کنند به گفتن درد دل کردن: من همیشه مریضم، بچه ام این مشکل را دارد، صاحبخانه‌ام جوابم کرده و…

وقتی که انسان مدام گرفتاری‌هایش را برای دیگران بگوید، مردم می‌گویند چه آدم بیچاره و بدبختی!

و بالطبع دیگران با حقارت به او نگاه می‌کنند، لذا جز در موارد لازم، انسان نباید سختی و گرفتاری‌هایش را برای کسی بگوید. اگر بیمار می‌شویم، باید نزد پزشک برویم و او را در جریان بیماری خود قرار دهیم و یا می‌خواهیم در یک مسئله‌ای مشورت کنیم، اگر مشاور متعهد و متخصصی پیدا کردیم، عیبی ندارد در مورد راه‌حل آن گرفتاری با او صحبت نماییم.

اما غیر از مقام معالجه و مشورت، چرا انسان سختی‌هایش را برای دیگران بازگو کند؟!

۶) هَانَ :( هَوَنَ ) خواری و پستی.

۷) أَمَّرَ :امیر قرار دهد.

۸) لِسان : زبان.

نگاه کلی

در این حکمت، حضرت به سه ضعف اخلاقی در وجود انسان اشاره فرمودند که برطرف نکردن این ضعفها، سبب عقب ماندن انسان از مسیر کمال می شود.

اولین جمله در مورد طمع می باشد. حضرت می فرمایند : اگر کسی اهل طمع باشد، خودش را کوچک می کند، یعنی         رو انداختن و چشم داشتن به دیگران و قانع نبودن به آنچه خدا روزی ما کرده است، کوچکی و ذلت می آورد.

از آنطرف قناعت، نقطه مقابل طمع، عزت آور است. پس تا جائیکه می توانیم قناعت را زندگی کنیم.

دومین جمله حضرت در مورد کسی است که اسرار خود را به دیگران بگوید و به ذلت و خواری خود راضی شده است.

حضرت می فرمایند: بجز در مقام مشورت و معالجه، انسان نباید سختی ها و گرفتاری های خود را برای دیگران بازگوکند که نقل این گرفتاری ها برای دیگران آفاتی دارد از جمله خوار و پست شدن نزد مردم. در واقع کسی که حالت رضا و تسلیم دارد، سختی های خود را به دیگران نمی گوید.

در سومین جمله حضرت می فرمایند: هر کس زبان را بر خود امیر قرار دهد، نفسش در نظرش کوچک می شود. چرا که اگر زبان امیر شد و هر چه خواست گفت، این باعث خواری و پستی انسان می شود و آن فرد دیگر برای خودش ارزش قائل نیست. در حالیکه زبان باید تحت کنترل انسان باشد و هر جا عقل دستور داد سخن بگوید.

درس ‌ها

۱) کسی که اهل طمع باشد، خود را کوچک می‌کند.

طمع یکی از جلوه‌های دنیا دوستی، چشم داشتن به اموال و امکانات دیگران است. رو‌انداختن به دیگران و قانع‌نبودن به آنچه خدا روزی کرده است، کوچکی و ذلت می‌آورد.

امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: « طمع، ایمان را از قلب خارج می‌کند.»[۱]

در نکوهش طمع، همین بس که طمع‌کار، بیش از خدا به مردم اعتماد دارد.

در مقابل طمع، قناعت است. قناعت یعنی راضی‌ بودن به آنچه خداوند روزی انسان کرده است و از کسی درخواستی نداشتن. قناعت عزت آور است.

«بیهوده نگفته ست ، هر کس گفته ست                        عزت ز قناعت است و خواری ز طمع»

روایات متعدد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله داریم که فرمودند:

« تا می‌توانید به آنچه که خداوند به شما داده است، قناعت کنید.»

امیرالمؤمنین می فرمایند: « اِنَّ سَخاءَ النَّفسِ عَمّا فی اَیدِی النّاسِ لَاَفضَلُ مِن سَخاءِ البَذلِ»[۲]

«گذشت و سخاوت نفس از آنچه را که در دست مردم است هر آینه افضل و بالاتر است از گذشت و سخاوت در بذل و عطا کردن به دیگران.»

امام باقر(علیه السلام) می فرمایند: « خَیرُ المالِ الثَّقَة باللهِ وَ الیَأسُ مِمّا فِی أیدِی النّاسِ[۳]

«بهترین ثروت، اعتماد به خدا و بی‌نیازی از اموال مردم است.»

روایتی است که جناب سلمان می‌گوید: پیامبر عزیزمان به من سفارش فرمودند و من آن سفارشات را هیچ وقت ترک نکردم و یک جمله آن به مناسبت بحث این است: “و أن لا اسئل الناس شیئاً[۴]

« ازکسی هیچ‌گاه چیزی نخواهم» بلکه قانع باشم به آنچه خداوند روزی من کرده است.

قناعت خیلی عزت می‌آورد برخلاف طمع که انسان را وادار به توقع می‌کند.

لذا انسان سعی کند تا جایی که می‌تواند از کسی چیزی نخواهد.

 

مرحوم محدث قمی رضوان الله تعالی علیه در یکی از نوشته‌هایشان بیانی دارند، می‌گویند نیازها سه دسته است:

الف) ضروریات: در این مورد فرد هیچ چاره‌ای ندارد و باید از افراد مطمئن کمک بگیرد. مثلاً مریضی داریم که می‌خواهند او را عمل جراحی کنند یا به پولی احتیاج داریم و خیلی ضروری است.

ب) رفاهیات: مثلاً فرد ماشین مدل پایینی دارد که با آن کارش راه می‌افتد، ولی می خواهد کمی مدل بالاتر بگیرد. یا غذای معمولی دارد، ولی دوست دارد غذای بهتری بخورد.

ج) تشریفات، تجملات و زیور و زینت :

ایشان می‌فرمایند در مورد سوم، حتی اگر انسان از نظر مالی داشته باشد، بهتر است خرج نکند، تا چه برسد به اینکه بخواهد از کسی قرض کند و صرف موارد تشریفاتی کند. چرا که تشریفات و تجملات اسراف است.

 

در قسمت دوم بهتر است از کسی چیزی نخواهد و قناعت کند. اما وقتی موارد ضروری پیش می‌آید که باید از برادران ایمانی، افراد مؤمن و آبرودار کمک خواست، عیبی ندارد، بنابراین اگر انسان بتواند در غیر ضروریات قانع باشد و به داشته‌های دیگران طمع نداشته باشد، عزتش بیشتر است.

                            اگردر سفره نان داری و گندم                    تو را عزت بود در نزد مردم

                            که از هر چیز بدتر احتیاج است                 که با ذلت مر او را ازدواج است

 

قصه‌ای در این زمینه از هارون‌الرشید نقل می‌کنند: روزی هارون از زمان جوانی‌اش یاد می‌کند و می‌گوید وقتی مکتب می‌رفتم رفیقی داشتم، می‌خواهم بدانم او کجاست؟ و مأموران را به دنبال او می‌فرستد تا پیدایش کنند. مأموران مدتی تحقیق کردند و سرانجام آن رفیق را در بیابانی که چادری زده و مشغول عبادت بود پیدا کردند. خبر وقتی به هارون رسید، دستور داد او را نزدش بیاورند. مأموران نزد آن رفیق رفتند و گفتند: هارون با شما کار دارد.

رفیق گفت: اگر هارون با من کار دارد بگویید آدرس من اینجاست او بیاید. مأمورین گفتند مردم برای خلیفه با سر می دوند!

رفیق گفت: آنها که با سر می دوند حتماً با خلیفه کاری دارند، من که کاری ندارم.

خبر وقتی به هارون رسید، احساس شکست کرد، ولی حس کنجکاوی‌اش گُل کرد، لذا با خدم و حشم آمد و داخل چادر شد و پرسید: تو چرا جویای احوال ما نمی شوی؟!

رفیق گفت: به همان دلیلی که تو نمی‌آیی. تو چرا اینجا نمی‌آیی؟ چون کاری با من نداری، من هم با تو کاری ندارم.

هارون که شکست دیگری خورد، گفت صحبت ‌های گذشته را رها کن، هم اکنون من در موقعیتی هستم که هر چه بخواهی برایت انجام می‌دهم. رفیق گفت من چیزی نمی‌خواهم و قناعت می‌کنم در آنچه خدا به من عنایت کرده و به هیچ کس احتیاجی ندارم. هارون اصرار کرد. رفیق گفت چون اصرار می کنی، یک تقاضایی از تو می کنم. هارون گفت بگو هر چه باشد انجام می‌دهم. رفیق گفت : تقاضای من این است که دیگر اینجا پیدایت نشود!

ادامه دارد…

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.