سفر هاسفر مراکش : ۱۳۸۷

سفر مراکش : ۱۳۸۷

سفر مراکش : ۱۳۸۷

بسم الله الرحمن الرحیم

سفر تبلیغی به مراکش در سال۱۳۸۷

روز سه شنبه ۱۳۸۷/۵/۱ : ساعت ۶ بعداز ظهر از فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد به قصد “دوحه ” پایتخت قطر حرکت کردیم که از آنجا به کشور مغرب (مراکش) سفر کنیم.

پرواز با هواپیمای القطریه که از بهترین پروازهای دنیاست انجام شد و بدون هیچ تأخیر بلکه چند دقیقه زودتر پرواز انجام شد.

هدف ما از این سفر که از ماه ها قبل برنامه ریزی شده بود چند نکته بود:

۱- آشنایی با یکی دیگر از کشورهای اسلامی که از مدت ها قبل به فکر شناخت بیشتر نسبت به کشورهای اسلامی و یا کشورهایی که مسلمانان در بخشی از آن هستند بودیم و قبل از مراکش از کشورهای عراق، عربستان سعودی، سوریه ، ترکیه، قطر، بحرین، لبنان و هندوستان بازدید به عمل آمد.

۲- ملاقات و آشنایی با شیعیان و علماء شیعه مراکش.

۳- آشنایی و ملاقات با فعالیتهای اهل سنت، علماء، مراکز علمی و کتابهای ایشان در مراکش.

۴- شناسایی مهم ترین کتابهای شیعی و سنی که در کتابخانه ها و مراکز علمی است و احیاناً در ایران نیست. ( بویژه کتابهای ضدّ وهابیت)

۵- تحقیق در مورد ادیان و مذاهب موجود در مراکش.

از نکات جالب توجه و تأسف بار این بود که برخی زنان ایرانی به مجرد حرکت هواپیما از فرودگاه ایران همان پوشش ناقص خود را هم برداشته و خود را به شکل زنان اروپائی و بلکه بدتر درآوردند.

ساعت ۷ به وقت دوحه ( پس از ۲ ساعت پرواز) وارد فرودگاه دوحه، پایتخت قطر شدیم.

ساعت حرکت ما از دوحه ؛ ۱:۴۵ شب بود، چند ساعت فرصت داشتیم ولی باید در فرودگاه می بودیم.پس از اقامه نماز و صرف شام در فرودگاه که برای دارندگان بلیط رایگان بود، دو مرتبه به مسجد رفتیم و تقریباً تا نزدیک زمان حرکت به مطالعه ، گفتگو و استفاده از کامپیوتر مشغول شدیم. و ساعت ۱:۴۵ هواپیما از دوحه به مقصد ” کازابالانکا یا دارالبیضاء ” ، پایتخت مراکش حرکت کرد. هشت ساعت با هواپیما تا آنجا راه بود که البته در بین راه پس از حدود ۴ ساعت در “ترابلس ” پایتخت لیبی توقفی برای سوخت گیری داشت اما از هواپیما پیاده نشدیم.

مدت زیادی بود که باید با برنامه هایی سعی می کردیم از وقت استفاده شود.گرچه بخشی از آن بطور طبیعی به استراحت و صرف غذا می گذشت.

نماز صبح چهارشنبه را هم در هواپیما و در حال پرواز خواندیم که البته جای مناسبی برای این منظور نداشت. بالأخره ساعت ۸:۳۰ به وقت کازابالانکا وارد فرودگاه شدیم.

در فرودگاه دو مورد جالب توجه بود:

۱- هنگام مراجعه برای مُهر گذرنامه ، مأمور باجه که متوجه شد ما ایرانی هستیم گفت من فیلمی از سنگسار کردن یک زن را در ایران دیده ام. ( که این نشان از تبلیغات ضدّ ایرانی و ضدّ شیعی در خارج ایران است) و برای او عجیب بود که چنین کاری در ایران دایر باشد.

۲- با اینکه دارالبیضاء شهر مهمّ یک کشور اسلامی است ولی آنقدر تحت تأثیر فرهنگ بیگانه قرار گرفته است که در فرودگاه، دستشویی ها و توالت ها کاملاً به سبک غربی و حتی یک شلنگ و آب با فشار نبود و فقط دستمال داشت.

از فرودگاه با قطار شهری به منطقه ” آنفا ” محل اقامت رفتیم و دو روز در آن منطقه که نزدیک دریا و بسیار سرسبز و خوش آب و هوا بود، اقامت داشتیم. در این مدت از مسجد “حسن ثانی ” بازدید کردیم که در سال ۱۹۹۳ افتتاح شده و بزرگترین مسجد جهان بعد از مسجدالحرام و مسجد النبی صلی الله علیه و آله است. این مسجد را “ملک حسن ثانی” ساخته و بسیار بزرگ و هنرمندانه و زیبا ساخته شده اما چون مخارج عظیم آن از افزودن بر مالیات بصورت ناخواسته از مردم گرفته شده بعضی از مردم ناراحت و ناراضی بودند.

در این مسجد شجره نامه ملک حسن ، بصورت زیبایی بر روی سنگها حک شده بود و نکته جالب این بود که نَسَب او به امام حسن مجتبی علیه السلام و سپس نوشته شده بود ابن علی بن ابی طالب و ابن سیدة فاطمة الزهرا بنت سیدنا محمد صلی الله علیه و آله برمی گشت.

جمعه ۱۳۸۷/۵/۴: روز جمعه از کازابالانکا با قطار به طرف “رباط “پایتخت مراکش حرکت کردیم. حدود ۴۵ دقیقه راه با قطار بود.

از نکات بسیار جالب در رباط، کتاب فروشی بسیار بزرگ و دو طبقه ای بود که تقریباً در مرکز شهر واقع شده بود. شارع محمدخامس ، مقابل ساختمان پارلمان نام کتاب فروشی “مکتبة الالفیة الثالثة “بود.

آنچه جلب توجه می کرد تنوع کتابها و کتابهایی از شیعیان و احیاناً ضدّ وهابیت بود که در کنار کتابهای سلفی ها و وهابیون و انواع کتب دیگر با موضوعات بسیار متنوع چیده شده بود از جمله : تهذیب الاحکام ، شیخ طوسی – من لا یحضره الفقیه ،شیخ صدوق که دو کتاب از کتب اربعة شیعه هستند به شکلی زیبا و هر مجموعه در یک مجلد تدوین شده بود.

تفسیر المیزان ، علامه طباطبایی- اسوة العارفین عرض لابعاد العرفانیة فی شخصیة العالم الربانی، الشیخ محمدتقی بهجت- اعداد و ترجمه محمود البدری – دیوان الحلاج ، منشورات الجمل- مجموعة الآثار الکاملة، الشهید الدکتور علی شریعتی، ناشر بیروت دارالامیر .

( این کتابها مجموعه آثار دکتر شریعتی بود که به عربی ترجمه شده و حدود ۲۱ کتاب بود از جمله : دین ضد الدین- ترجمه مذهب علیه مذهب) و از کتابهای شگفت انگیز ، کتابی در دفاع از حریم حجاج!! الحجاج ابن یوسف الثقفی رحمة الله المفتری علیه دکتور محمود زیاده و نیز تعجب کردیم که کتاب المراجعات مرحوم علامه سید شرف الدین (مکاتبات ایشان با عالم سنی) نیز بود.

روز شنبه ۱۳۸۷/۵/۵: از آرامگاه “محمد خامس ” پدر حسن ثانی ، پدربزرگ محمد ششم، پادشاه کنونی مغرب بازدید کردیم. در مساحت بسیار بزرگ مقبره ای زیبا و طلاکاری با انواع کاشی کاری های سنتی و مأموران متعددی که با لباس محلی آن زمان سوار بر اسب و شمشیر بدست، صحنه نگهبانان آن روزگار را به نمایش گذارده بودند.

تجلیل از شاهان در این کشور متداول است و در همه هتلها، مغازه ها و ادارات عکس “سلطان محمد ششم” موجود است.

شنیده بودیم مؤسسه کوچکی در دارالبیضاء هست به نام “دارالعلم” که شیعیان در آن فعالیت فرهنگی دارند ولی متأسفانه آن را پیدا نکردیم البته پس از تحقیقات بیشتر متوجه شدیم آن هم فقط یک کتاب فروشی بوده و اجازه فعالیت به مؤسسه رسمی شیعه داده نمی شود.

عصر شنبه ۱۳۸۷/۵/۵ : با قطار به شهر “طَنجه” رفتیم( حرکت از رباط ۱۱ صبح- ورود به طنجه، ۸ عصر) این شهر که یکی از شهرهای شمال مغرب است دو قسمت بسیار مهم دارد، یکی “مجمع البحرین” است که نقطه تلاقی دو دریای بزرگ عالم است. دریای مدیترانه و اقیانوس اطلس ( آتلانتیک) در آنجا به هم می رسند و در عین حال کاملاً جدا هستند و این یکی از مصادیق آیه شریفه قرآن است که : “مرجع البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان”.[۱]

و دومی “جبل الطارق” است، کوهی که “طارق بن زیاد” فرمانده مسلمانان از آن عبور کرد و سپاه اسلام را هدایت و آندلس ( اسپانیا ) را فتح کرده است و حدود ۶۰ سال ، اسلام در آن منطقه حاکم بوده است و بعد از آن با وقایع اسف باری که پیش آمد، آندلس از دست مسلمانان خارج و الان متأسفانه تقریباً مسلمانی در آن نیست.

در مسیر طنجه ، در قطار کنار من جوانی بود که کم کم با هم شروع به صحبت کردیم. او هم درس می خواند و هم کار می کرد، از فضای گناه حاکم بر کشور ، شاکی بود و می گفت جوانهای ما غالباً به دنبال سیگار، شراب و قمار هستند و از قرآن و مسجد کم استقبال می کنند.

پس از مدتی گفتگو از آشنایی با ما خیلی اظهار خوشحالی می کرد و می پرسید ما در این شرایط چه کنیم؟

به او گفتم : شرایط الان شما خیلی شبیه شرایط کشور ما قبل از انقلاب اسلامی است. آن زمان در کشور ما هم می گویند شراب فروشی های تهران بیشتر از نانوائی ها بوده اما کاری که از امثال تو برمی آید ، تشکیل جلسه ای کوچک با حضور جوانان است.

گفت :جوانان استقبال نمی کنند. گفتم حتی اگر سه یا چهار نفر پیدا کنی و جلسه ای هفتگی تشکیل دهید که ابتدا فقط قرآن تلاوت کنید و کم کم سخنان اخلاق مطرح شود ، کم کم و بتدریج جوان های دیگر هم پیدا می شوند که چنین برنامه ای را دوست دارند ولی از آن بی خبرند و به شما ملحق می شوند . گفت چه صحبتی کنیم؟

گفتم : من از طریق ایمیل برایت مطالبی می فرستم تو در جلسه بخوان. بسیار خوشحال شد و گفت طرح بسیار جالبی است و ایمیل من را گرفت.

شب دوشنبه ۱۳۸۷/۵/۷: دو مرتبه به “رباط “برگشتیم، رباط پایتخت اما شهری آرام و خلوت بود، گفتند سیاست پادشاه این است که در این شهر شلوغی نباشد لذا تجارت خانه ها و کارهای شلوغ را به دارالبیضاء هدایت می کنند که تجار از کشورهای مختلف و حتی توریست ها کمتر به این شهر بیایند.

در این شهر کلیسایی بود که بزرگتر از بقیه کلیساها بود ( البته مجموعاً سه کلیسا و دو معبد یهودیان بود) به آنجا هم مراجعه و با یکی از کشیش ها به نام” وَن سانت لَندِل”

Vincent LANDEL گفتگو کردیم.

 

روز سه شنبه ۱۳۸۷/۵/۸ : از رباط با قطار به شهر “مراکش ” رفتیم.

این شهر که سعی شده چهره قدیمی آن حفظ شود، بسیار بسیار فضای سبز زیادی داشت و در خیابانها درخت های زیتون، پرتقال، نارنج که میوه هم داشت، زیاد به چشم می خورد.

جوانی می گفت در گذشته های دور اینجا محل عبور کاروانها بوده و در این منطقه دزدی بوده به نام ” کَش” و به راه زنی معروف بوده لذا کاروانها گاهی با نگرانی می گفته اند : مَرَّ کُش ( کَش رفت) و بتدریج اینجا مَراکُش گفته شد.

– “جامع الکَتیبه” مسجد بزرگی است که قدمتی بیش از پانصد سال دارد، در آن نماز خواندیم و با علمای موجود در مسجد صحبت کرده و در جمع قرائت قرآن آنان شرکت نمودیم.

– “صاحَةُ جامع الفناء”، منطقه بسیار وسیعی بود که صدها فروشنده هر کدام چیزی عرضه می کردند؛ لباس، خوراکی، انواع وسایل منزل، فال بین، دعانویس، جن گیر و… .

ظاهراً قبلاً در آن مسجد بزرگی به نام “جامع الفناء” بوده که این فضای عظیم حیاط آن محسوب می شده است.

پنج شنبه ۱۳۸۷/۵/۱۰ : از شهر مراکش با قطار به طرف “دارالبیضاء” حرکت نمودیم و تا روز دوشنبه ۱۳۸۷/۵/۱۴ در این شهر بودیم. صبح دوشنبه ساعت ۹:۵۰ صبح به وقت مغرب به طرف “دوحه “پایتخت قطر پرواز نمودیم. هفت ساعت و نیم بدون توقف، مدت پرواز بود.

حدود ساعت ۷ بعدازظهر به وقت دوحه پایتخت قطر به آنجا رسیدیم. شب سه شنبه را در هتلی در قطر اقامت و ساعت یک بعدازظهر به وقت دوحه از آنجا به طرف مشهد حرکت نمودیم و به حمدلله ساعت ۵ بعدازظهر روز سه شنبه به وقت ایران ، وارد فرودگاه مشهد شدیم.

نکات مهم سفر مراکش :

۱) کشور مغرب مستعمره فرانسه بوده ولی الان هم که مثلاً کشوری مستقل است آنچنان وابسته به فرانسه است که زبان فرانسه کاملاً رایج و اکثر تبلیغات بر در و دیوار به زبان فرانسوی است و حتی وقتی برای تهیه نقشه کشور به مغازه ها مراجعه کردیم، همه نقشه ها به زبان فرانسوی بود و نقشه ای که نوشته های آن عربی باشد موجود نبود!

که من به فروشنده گفتم: “بلدة عربی و لیس فیها خریطه بلغة عربی؟! “

گفت: ( او هم جمله من را تکرار کرد و اظهار تأسف کرد) اینجا بود که ارزش استقلال واقعی بیشتر برایم جلوه کرد و خداوند را بر استقلال کشور خودمان شکر کردم .

۲) با اینکه در یکی از هتلها قاب عکسی دیدم که مربوط به کشور مغرب در چند صدسال پیش بود و تصویر خانه ای قدیمی را نشان می داد که در مقابل آن دو زن با پوششی نظیر چادرهای ایرانیان کاملاً پوشیده بودند و فقط بخشی از صورت آنها پیدا بود، اما از آن حجاب پس از سلطه فرانسوی ها امروز هیچ چیز خبری نیست و کاملاً پوششها به سبک غربی تغییر کرده است.

۳) به نظر می رسد سنت همیشگی پادشاهان این بوده که مردم را به تفریح و عیاشی و فساد مشغول کنند تا جوانان جوانی خود را به این امور صرف کنند و فرصت فکر و انتقاد و اقدام بر علیه حکومت را نیابند و وقتی به سن پیری رسیدند هم که کاری از آنها ساخته نیست.

در مغرب هم زمینه شراب و قمار و سایر گناهان فراوان و همه چیز آزاد است و لذا جوانان معترف بودند که با این شرایط، جوانان از مسجد و قرآن استقبال نمی کنند.

۴) در مغرب پادشاه موقعیت خاصی دارد و یکی از ساکنان مغرب می گفت اینجا هر کس هر کاری کند و حرفی بزند و هر عقیده ای مطرح شود، آزاد است فقط حدود مَلِک باید حفظ شود و تنها محور وحدت بین همه افکار و اعمال، مَلِک است و به عنوان تجلیل در پرده ها و نوشته ها از پادشاه با عنوان امیرالمؤمنین یاد شده بود. و نیز در خیابانها پرده هایی به چشم می خورد که بر آن نوشته شده بود :« الله- الوطن- الملِک».

یادم آمد که زمان شاه در ایران هم تابلوهایی با این نوشته بود: « خدا- شاه- میهن»

۵)در مغرب چای مخصوصی استفاده می کنند ( علاوه بر چای ایرانی ) که به آن چای نعنا می گویند. بسیار مطبوع و با خاصیت. مقداری چای سبز را در یک قوری می ریزند و قدری هم نعنای تازه پس از شستشو روی آن قرار می دهند و بعد از ریختن آب جوش روی آن دم می کنند و سپس با افزودن مقداری شکر میل می کنند.

۶) از برنامه های جالب این بود که در مساجد بعد از نماز، سه نفر که حافظ قرآن بودند، پشت میکرفون قرار می گرفتند و با لحنی شبیه سرودهای ایرانی( سرود با آهنگ خاص و تند)، حدود نیم جزء قرآن تلاوت می کردند و افراد دیگر که طالب شرکت در برنامه بودند، قرآنی را باز کرده و در جمع آنان خط برده و با همان آهنگ تکرار می کردند.

۷) مردم مغرب علاقه شدیدی به ایران و ایرانی داشتند و همه جا از اینکه ما ایرانی بودیم خیلی خوشحال می شدند و از استقلال، عزت و قدرت ایران بویژه در مقابل آمریکا و اسرائیل بسیار با عظمت یاد می کردند و ایران را افتخار مسلمانان می دانستند و البته در کنار آن از حزب الله و سید حسن نصر الله هم به عظمت یاد می کردندو از اینکه بسیاری از کشورهای مسلمان به خاطر نیازی که به غرب دارند و وابستگی های سیاسی نمی توانند مانند ایران مستقل باشند ، اظهار ناراحتی داشتند.

۸) نقشه های استعمار برای تخدیر جوانان و گرفتن عزت نفس، استقلال و ایمان مذهبی از آنان بسیار مشهود بود. افزایش فرهنگ غربی از جهت لباس، مُدها، تجملات و پرداختن به آرایش و خودنمایی و همچنین مشغول کردن جوانان به فساد و وقت گذرانی و نیز خالی کردن رادیو، تلویزیون و مجلات از مطالب مفید و رشد آور و پرکردن آنها از فیلم ها و داستان های بی حاصل و صرفاً مشغول کننده و … از جمله این موارد است.

و توطئه دیگری که خیلی برای ما عجیب بود ( چون قبلاً در کتابها خوانده بودیم از دستورات استعمار به ایادی خود این است که در کشورهای اسلامی تلاش کنند مردم بویژه جوانان را از عالمان دینی و مراکز فرهنگ دینی دور کنند و عالمان دینی را تخریب و چهره آنان را غیرموجه جلوه دهند. ) : در روزنامه «الصباح یومیة مغربیة» شاملة شماره ۲۵۸۱ تیتیری بود :

“فقیةٌ یتّهم بالشّذوذ الجنسی ” بله فقیهی که متهم به مسائل جنسی است.

این تیتر در بخش حوادث روزنامه درشت نوشته شده بود و طرح صورت عالمی را با عمامه و عبا { البته تصویر عالمی سنی با شمایل شبیه عکسهای مولوی}درشت کشیده بودند و بعد بدون اینکه اسم و رسم و آدرسی از او باشد صفحه ای داستان گونه درباره ی جرایم او نوشته شده بود. از جوانی پرسیدم این فقیه کیست؟

گفت : روزنامه هر چند روز یک بار تیتری از این قبیل دارد که : فقیةٌ یسرق ، فقیة …..

و خود او گفت اما مشخصاتی ندارد. با اینکه بقیه حوادث و مجرمین را با عکس و مشخصات نوشته اما نسبت به این عنوان چنین نیست و بعد با هم به این جمع بندی رسیدیم که این یک توطئه و نقشه است و الّا نه فقیهان این همه با سرعت خطا می کنند و نه نیازی به این تیتر و ستون مخصوص و آب و تاب است بلکه می شود یا از آن اغماض کرد و یا با اسم و فامیل معمولی مثل دیگران نوشت.

۹) از نکات جالب توجه در کشور مغرب محبت اهل بیت علیهم السلام است که به مناسبت نَسَب “ملک حسن” که به امام حسن مجتبی علیه السلام می رسد نام اهل بیت علیهم السلام مطرح و حتی کسانی که نَسَب آنان به امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها می رسد به نام اشراف معروف و برای آنان امتیازاتی قائل بودند.

به نظر می رسد اگر تبلیغات حساب شده ای در زمینه محبت اهل بیت شود، زمینه ی پذیرش بسیار زیاد باشد و از مسائل جالب دیگر در این زمینه این بود که در برخی مغازه ها نماد یک دست بصورت فلزی و با اندازه های مختلف و مختصر تفاوت مثلاً بعضی نگینی در کف آن بود و برخی بدون نگین به فروش می رسید و معتقد بودند برای رفع چشم زخم مؤثر است و نام آن ” کفّ الزهرا علیها سلام” بود. به نام زهرا بنت محمد صلی الله علیه و آله.

۱۰) مذهب رسمی در کشور مغرب، “مذهب مالکی” ( یکی از چهار مذهب معروف اهل سنت است) و دولت اجازه فعالیت به هیچ مذهب دیگری را نمی دهد لذا هیچ مسجد،؛ مؤسسه و مرکزی به غیر از این عنوان رسمیت ندارد و شیعیان بسیار نادر و متفرق هستند و هیچ مدرسه یا مرکز مستقل ندارد.

البته تبلیغات وهابیت بر علیه شیعه از طریق ماهواره و یا افراد غیر رسمی آنها در افکار برخی از مردم تأثیر گذار بوده و چون شیعیان رسماً آنجا نیستندتا دفاع کنند برخی سئوالات در مورد شیعه در ذهن مردم وجود داشت از جمله مهمترین آنها سبّ صحابه و اتهام به عایشه بود.

مهدی عدالتیان


الرحمن: ۲۰-۱۹[۱]

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.